تبليغاتX
هزار و یک .....

هزار و یک .....

بيا تا قدر يکديگر بدانيم
که تا ناگه ز يکديگر نمانيم

چو مومن آينه مومن يقين شد
چرا با آينه ما رو گرانيم؟

کريمان جان فداي دوست کردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم

فسون قل اعوذ و قل هوالله
چرا در عشق يکديگر نخوانيم؟

غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم؟

گهي خوشدل شوي از من که ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم؟

چو بعد مرگ خواهي آشتي کرد
همه عمر از غمت در امتحانيم

کنون پندار مُردم ، آشتي کن
که در تسليم ما چون مردگانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانيم

خمش کن مرده وار اي دل ازيرا
به هستي متهم ما زين زبانيم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط زمانی  | 

برای کسی که در دشت شعر می‌خواند، کسی که زير باران گريه می‌کرد.

کسی که مرا ديد، مرا شنيد و دريافت. کسی که روزی آمد و روزی رفت.

کسی که دوستش دارم.دلم برای کسی تنگ است که شايد تو می‌شناسيش.

شايد هر روز با او سخن می‌گويی و در چشم‌هايش می‌نگری؛ اما هرگز!

هرگز باور نمی‌کنی دلِ کسی برای او تنگ شود....

دلم برای کسی تنگ است که اينجا می‌آيد ودست ‌نوشته‌هايم را می‌خواند .

کسی که تنها ردپايش یک " غریبه ........" است و بس.

کسی که او را "عشق...." می‌نامم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:44  توسط زمانی  | 

باراش باران هر لحظه که می گذشت شدید تر می شد.تا چند دقیقه پیش خبری نبود ،اما یهو بغض آسمان ترکید و چه ترکیدنی، دل سیری داشت.بوی خاک بود که کوچه را پر کرده بود.جوان به زور دسته گل اش را زیر کت قایم کرد اما جعبه شیرینی به کلی خیس شده بود. زنگ را فشار داد.لحظه ای بعد بدون تبادل حرفی درب باز شد.جوان جرات پیدا کرد تا دسته گل را در هوا تاپی دهد.از گزند قطرات باران در امان مانده بود.چند رز سرخ با روبان قرمز به طرز زیبائی در کنار هم چیده شده بودند. فضای اتاق تاریک بود و پر از سکوت و شرجی هوا جوان احساس خفه گی می کرد کت اش را روی چند تیکه لباس دیگر که روی کاناپه تلمبار شده بودند پرت کرد.سکوی آشپزخانه پر بود از شلوغی خرده ریز ظرف ها . داخل و کنار سینگ که غوغائی بود از بی ریختی و شلوغی.جوان دکمه پیراهن اش را شل کرد - نوشین،عزیزم نمی یائی جواب، صدای خفیف و نامفهوم یک زن بود. جوان با دسته گل وارد اتاق خواب شد .زن روی تخت دمر خوابیده بود. - سلام گلم،گل همیشه بهارم ،خسته نباشی زن با زحمت برگشت .چشم باز کرد.نگاه ناتمامی به جوان و دسته گل کرد.لب اش شکل یک خنده ریز و یا یک تمسخر مودبانه به خود گرفت. - سلام مرسی . جوان پیشتر رفت. - چته عزیزم پریشون و درهمی دست برد درون آشفته گی موهای زن جمع شون کرد ریخت روی شانه ها، با انگشت های دست صاف شون کرد.زن بی تفاوت بلند شد به سمت میز آرایش رفت و با سوهان شروع به ور رفتن با ناخن ها نمود. - نوشین خانم زحمت بکش این گل ها را بزار تو گلدون از همونی یه که دوست اش داری. نوشین عقده یک پوزخند داشت.زودی یک پوزخند زد و ماهیچه های صورت اش را جمع کرد وگفت: "بسه عماد، بسه تا کی می خوای با گل و شیرینی و کادو خرام کنی" - خرات کنم!چرا؟ عماد بر آشفت.بازو های نوشین را سفت گرفت.زل زد توی چشم ها یه زن اش - چرا خرات کنم؟این که دوست دارم، این که امروز روز سالگرد عقد مون و من یادمه و تو هیچ، و از دنیا بی خبر.خر کردنه.انصاف داشته باش بد قضاوت نکن. نوشین دست ها یش را از دست های عماد رهاند . - نه آقا منم خوب یادمه ، همه اون روز های خوب. اما دیگه نمی تونم ، خسته ام از این همه خود خواهی های تو - چرا ؟ - چرا! خودات را به اون راه نزن .عماد پنج ساله که من از تو بچه دار نمی شم .منم دوست دارم مادر شم . خسته شدم ار دست این همه عروسک عماد نفس اش لحظه ای سنگینی کرد و خیس عرق شد.مستاصل روی صندلی نشست.ساکت بود.چیزی واسه گفتن نداشت.حرف هایش ، راه کار هایش را صد باری به نوشین گفته بود.دیگر حوصله و رمق نداشت تا از اول دوباره گوئی کند.از خوداش و از استد لال هایش بداش می آمد از درماندگی و عجز و ناتوانائی اش.از خود خواهی و شرمنده گی اش، از داشتن همه چیز و نداشتن یک چیز اش. عماد بی گفت و گوئی اتاق را ترک کرد.خیس اشک بود، اشک جدائی خرداد 1388

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:17  توسط زمانی  | 

تاریک ترین لحظه های شب،همون وقته نزدیکه طلوعه

دنیا را باید به زبون دنیا فهمید

همیشه می گن اون چیزی رو که آدم ها توی دعاشون می خوان قبلا واسه شون اومده، فقط کافیه طلب اش کنیم

جهان مثل یه ظرفه، توش پر از نعمت، ما آدما هم توشیم، اما همیشه فقیریم،چون روح بزرگی نداریم، تا نعمت اش را طلب کنیم،پس این یعنی همون که می گن از پیش اومده، اما خب دست یافتن بهش یه کم معرفت می خواد، تا از طریق معرقت بتونیم حجاب را بزنیم کنارو نعمت را ببینیم، اینجاست که ما حجاب خودمونیمُ

تو با منی اما من از خودام دورام

ماهی که غرقه آبه قدر اب را نمی دونه، ما هم که غرقه نعمتیم پس قدرشو نمی دونیم

یه کم به افکارات اجازه بده تا با زمان حل شن.نه به اصرار

توی اصرار نا شکری و ندید گرفتن  خدا است . اون به حکمت مسلطه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:3  توسط زمانی  | 

ظهر شده بود،صدای اذان ضبط شده روی نوار از بلند گو مسجدبلند شده بود.زن جوان چادر سفید و گل گلی

خود را بی قید روی سر انداخته بود و با یه جفت دمپائی به سرعت به سمت سر کوچه دوید.

سر کوچه که رسید چشم کرد آن طرف خیابان ،مغازه حاجی ولی

حاجی کرکره را دیگه پائین کشیده بودکه زن جوان داد زد.

-نبند حاجی باز اش کن کار دارم

حاج ولی رو به صدا کرد،ابرو در هم گره زد و ترشی کرد

-ها که چی مسلمون صدای اذون نمی شنوی وقت صلاه.

باز کن حاجی وسیله می خواستم الان سر وکله بچه ها از مدرسه پیدا می شه ناهار شون آماده نیست

-که چی زن مگه من باباشونم  تازه چوب خط ات هم که پره نسیه نمی شه اصلا نسیه مرد الان هم دارم می رم ختم اش را بگیرم.

حاجی اینا را گفت و تسبیح زنان دور شد.

دهم خرداد 1388

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:44  توسط زمانی  | 

چراغ تازه قرمز شده بود،زن جوان شیشه پنجره کناری پژو را با اشاره دکمه ای پائین داد

سوز شدید سرما عین تازیانه چهره بزک کرده اش را در هم کوبید.

اون ور چهار راه پسرک را پیدا کرد،پسرک یه دست اش را نیم مشت می کرد و به سمت دهان اش می برد و هنی بزرگ می کرد .بعد بسته آدامس را به دست دیگه می داد و هنی دیگر توی اون دست اش می دواند

به سختی روی پا ایستاده بوداین پا و اون پا می کرد تا از گزگز انگشت های پاهای اش در امان بمونه.

متوجه بوق های ممتد زن پژو سوار شد  ،عین یه تیر جهید به سمت زن

دست اش را دراز کرد داخل ماشین

وای چقدر گرمه،آخ جونم

 داره چراغ سبز می شه،باید زودی راه بیافتم

پولات را ببینم.

پسرک با خوشحالی دست در جیب شلوار اش کرد و یه مشت پول کشید بیرون.

همین مامان بیشتر نتونستم بفروشم.

چراغ سبز شده بود.زن جوان پول را گرفت چپوند توی داشفرد.

چند لحظه بعد پژو از دید پسرک محو شد.

سوم خرداد 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:53  توسط زمانی  | 

 

 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط زمانی  | 

 اه..ستاره،از روزی که فهمیدم مثل توئی،توی این دنیا درندشت،زندگی می کنه، تازه فهمیدم که زندگی   یعنی چه! اون روز یکی از روزهای خوب خدا بود،مثل تموم روزهای دیگه.مثل برق اومدی و دور شدی.

اخ ستاره،نمی دونی اون لحظه چه حالی داشتم،آشوبی به پا شده بود غوغائی توی دلم بود کیه که بدونه؟

از اون روز تا حالا این همه مدت، و فقط همون یک نگاه.اونم نگاه مرده و بی جان.باورت می شه.

آدم اینطوری هم عاشق بشه

اما من شدم و چه عشقی و چه جانسوز و طاقت فرسا

وای ستاره اگه یک روزی هم بفهمی مطمئنم، محل سگ ام نخواهی گذاشت

و افسوس که فاصله خیلی زیاده نه به بعد راه و مسافت بلکه به کاخ نشینی تو و کوخ نشینی من

زمستان 1380

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:34  توسط زمانی  | 

 شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

 فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 شب مرگ،تنها نشیند به موجی

 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 که خود درمیان غزلها بمیرد

  گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

 کجا عاشقی کرد،آن جا بمیرد

 شب مرگ،از بیم،آن جا شتابد

 که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 من این نکته گیرم که باور نکردم

 ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

 چو روزی زآغوش دریا برآمد

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

  تو دریای من بودی آغوش واکن

 که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 (مهدی حمیدی شیرازی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:51  توسط زمانی  | 

    

 صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

 

 یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

 

 ای کبوتر به کجا؟یک دو نفس صبر بکن

 

 آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 

 باش،با دست خودت آئینه را پاک بکن

 

 نکند آئینه دلگیر شود بعد برو

 

 یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

 

 خنده کن، عشق نمک گیر شود بعد برو

 

 تو اگر کوچ کنی،بغض خدا می شکند

 

 صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

 خواب دیدی شبی از راه، سوارت آمد

 

 باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط زمانی  | 

sevom.persianblog